وآنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی؟
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو بقدر مژه بر هم زدنی
در غریبانه ترین لحظه تنهایی خویش چشمانم را به تو خواهم بخشید
تا هیچ گاه به پاکی عشقمان شک نکنی
بگذار بگویم ای اسمانی ترین فرشته عشق ای خواندنی ترین شعر زندگی وای سر چشمه تمام مهربانیها تورا می ستایم....
بگذار بگویم که موسیقی دنباله دار صدایت زندگیم را پر از ترانه بودن کرده است و در طنین ترانه ات بغضی است که فقط شاپرک ان را می فهمد.........
بگذار بگویم که وقتی نمی بینمت از زندگی دورم از خودم دورم از خدا دورم...........
بگذار بگویم که دوستت دارم با تمام وجودم
و
بگذار بگویم که تنها سخن شعر منی
باور کن!!!
يكي بود يكي نبود، يه خدا بود و يه درياي كبود، كه همه بهش مي گفتن آسمون، يه زمين بود و يه شهر و يه غريب، با يه جاده كه مسافري نداشت.....
توي اين شهر غريب، يه كسي شايد مثل يه پسرک، هميشه دنبال گمشده اش مي گشت.....
اما اون گمشدشو نديده بود....
فقط از شدت غصه غروب ها، يه چيزي مثل بلور، لاي اشكاش مي شكست و روي گونه هاش مي ريخت......
گونه هاش از غم اوني كه نمي دونست كيه، خيس بارون مي شدن....
چند تا پائيزم گذشت و هنوزپسرک قصه ما.....
مات و مبهوت و اسير نگاهش به جاده بود.....
دلش مي خواست يه روز بپرسه از پرستو ها كه مسافرش....
همون كه....
اما پسرک نشونه اي نداشت....
ديوونه بود پسرک ...
ديگه طاقتش مثل عمر گل ها رفته بود از كف و پرپر شده بود....
يه شب نيلي و شفاف....
تو يه پائيز قشنگ....
وقتي آدمها همه تو خواب و روياشون بودن....
پسرک دستاشو برد به سوی آسمون....
با خدا غرق تمنا و شد وراز...
وسط درد و دلش يه چيزي مثل....
از رو آسمون آرزوش گذشت....
پسرک عاشق عاشق شد و بعد....
چند تا قطره اشك پاك....
لباي غنچه آرزوشو تر كرد و گذشت....
پسرک فهميده بود...
يه كسي كه مثل هيچ كس نباشه...
يه روزي مثل يه روياي عجيب مياد و...
رو غصه هاش خط مي كشه....
اما اون چه شكليه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هميشه با گفتن اين سئوال سخت پسرک ....
خوابو از چشمهاي غم زده اش مي روند....
آسمان زيباست و زمين زيباتر....
آسمان آبي است و دريا آبي تر....
آسمان بزرگ است و دل تو بزرگتر....
اين را به خاطر جواهري مي گويم كه چون گنج در دلم خاك كردي....
اين جواهر اين گنج عشق است....
آسمان زيباست و عشق تو زيباتر....
آسمان آبي است و عشق تو رنگين تر....
آسمان بزرگ است و عشق تو....
هيچ وصفي ندارم لايق عشقمان....
ولي مي توان بگويم عشقم را دوست دارم....
همچون آسماني كه خورشيدش را دوست دارد و زميني كه درختش و دريايي كه ماهي هايش را....
و همچون من كه تو را دوست دارم....
و همچون تو كه مرا دوست نداري
|
باز کــــن پنجــــــره ای رو به نــــگاهم ای دوست دور از آیینه چشــــــم تو به هم می مانند صبحــــگاهان که بر ارم نفــــــس از سوز جگر من که در حاثه چون کـــــوه مــــــقاوم بودم کسیت غیر از تو که از راه وفــا دریابد دل سنگین تو با این همه بی رحمی ها این منم عاشق بیچاره که در شادی و غم چشم از افتاده ترین عاشق خود باز میگر |
گفتی : بنویس و بخونش،من نوشتم تو رو میخوام
چقدر زود ،چقدر هول ،اسم تو اومد تو شعرام
گفتی :بنویس ،من نوشتم ،تا با من تو هم بخونی
که شاید به این بهونه ،بیشتر از اینها بمونی
باورت می شه که می خوامت؟ راس می گی نشناختمت
اما با دلت رفیقم ،تو دلم کشیدمت من
من میخوام که تو بمونی ،واسه من،واسه دل من
آخه من با تو می بینم،چراغ خونه مو روشن
دل من که عاشقت شد ،اگه میشه باورش کن
یا اگه نخواستی باشه ،یه جوری دس به سرش کن
یه جوری که نشکنه دل ،بتونه بگذره از تو
یاد خنده هات نیفته ،ننویسه یکسره ازتو

به عشق تو دويدم ودويدم
تاکه به باغ چشم تو رسيدم
رد شدم از دقيقه هاي بي تو
من از روي ثانيه ها پريدم
دويدم ودويدم
به شهر عشق رسيدم
خاتون قصه بودي
ناز تو رو خريدم
دويدم ودويدم
تاکه چشات ديدم
حرف من از يادم رفت
فقط ازت شنيدم
دويدي دويدي
رفتي وپرکشيدي
مثه پرنده ي عشق
به آسمون پريدي

دويدي دويدي
رفتي به اوج رسيدي
از اون بالا رو ابرا
کاشکي منو مي ديدي
دويدي دويدي
نگو منو نديدي
شايد واسه هميشه
دور منو خط کشيدي
كه
وقتي تشنهام
با چشمهاي بسته
فنجان را كج ميكنم
و آب مينوشم
آخر اگر كه چشم بگشايم
فنجاني آنجا نيست
خستهتر از آنام
كه راه بيفتم
تا برايِ خود چاي آماده سازم (كنم)
آنچنان بيدارم
كه ميبوسمت
و نوازشت ميكنم
و سخنانت را ميشنوم
و پسِ هر جرعه
با تو سخن ميگويم
و بيدارتر از آنَم
كه چشم بگشايم
و بخواهم تو را ببينم
و ببينم
كه تو نيستي
در كنارم.
....




